نه ماهگی و سینه خیز وچهار دست پارفتن گل پسرم مبارک
مامان جون خیلی خیلی تنبل شدم چند روز نتونستم بیام وبت را آپ کنم چند مشکل وجود داشت اول اینکه کامپیوتر خونه خراب شده دوم محل کارم اینترنتمون با مشکل مواجهه شده بود.
مامان قربونت برم بلاخره طلسمو شکستم مامان جونم چند روز قبل بادست وپاهات حرکت به سمت جلو را یاد گرفتی از روزی که وارد نه ماهگی شدی چند تا کار را باهم انجام میدی سینه خیز وچهار دست وپا میری ووسایل خونه میچسبی وبلندمیشی روپاهات می ایستی........ الهی مامان بخورمت که هرروز دلم غش وضعف میره برات
مامان جون دیگه خودت را سریع به هرچی دور برت باشه می رسونی وکلی خنده میکنی
مامان جونی دیروز یه پله کوچیک بین اشپزخونه وحال هست انقدر سعی کردی که از اونجا تونستی بیایی پیش مامان الهی مامان فدات بشه
.gif)
دلبر مامان خیلی دلم می خواست مثل بقیه مامانها کنارت باشم واز لحظه لحظه زندگیت لذت ببرم ولی چه فایده که مجبورم واسه رفاه واسایش شما ودادشی کار کنم امیدوارم مامان خوبی باشم وازم دلگیر نباشی
مامانی از دندونات که خبری نیست مامان هم منتظره زودتر بیرون ببیاد رونمایی کنه تا واست آش دندونی درست کنم ...........................صداهای که در میاری
آبّبّبّ ..................بهههههههه .....................ابوووووووووووو
بابابابا .....................ماما ماما..................
.gif)
ورجکم دیگه تاما صدای الکی درمیاریم سریع تقلید میکنی وهمون صدارا شما قندعسل تکرار میکنی .................مامانی روز سه شنبه قبل عروسی دختر دوست مامانی بودداداشی بردت ارایشگاع موهاتو کوتاه کردکلی بهت رسیدم اماتا رسیدیم در تالارکلی گریه کردی ومامان مجبورشدم جلوی در تالارباشم نمی دونم چرا فکر کنم ازسر وصدازیاد وصدای اهنگها ترسیده بودی اصلا به مامان خوش نگذشت
.gif)
الهی قربون قد وبالای کوچولوت بشم اینقدر ورجک شدی که از تو بغلم غفلت کنی خودتو پرت میکنی به طرف پایین تو بغلم هرکه بگه ایلیا بیا سریع میپری بغلش اصلا غریبی نمی کنی
.gif)
مامانی هفته قبل دایی حمید از شمال با حامد وامیر محمد اومده بودن خونمون خیلی با شما بازی میکردند شما هم باهاشون خیلی خوش میگذروندی هر جا هم می خواستند برن بهم میگفتن عمع ایلیا را هم بده ماببریم طوری که جمعه که حامد داشت میرفت وقتی بوست میکردوخداحافظی میکردندبرن شمال خونشون اشک از چشماش سرازیر شده بود وهی میگفت دلم واسه ایلیا خیلی تنگ میشه الهی قربون برادر زادهام برم که پسرعمه شونه خیلی دوست دارند
مامانی دیشب که بابای از صبح رفته بودتهران تا برگشت اینقدرذوق کردی ودست وپا زدی که بابای خواست لباسهاشودر بیاره کلی گریه کردی که بابات مجبور شد اول بغلت کنه باهات بازی کنه بعد بره کارهای دیگشو انچام بده دیگه حسابی بهت برمی خوره اگه بابا جونت اول بغلت نکنه........
.gif)
مامان داداشت اگه عکساتو بریزه تو کامپیوتر برات میریزم تو وبلاگت اون که می دونی خیلی تنبلی میکنه
اولین سینه خیز رفتن تاریخ 02/04/91
اولین چهاردست وپا رفتن تاریخ 07/04/91
اولین بلند شدن10/04/91
عکسسسسسسسسسسسسس






نه ماهگی و سینه خیز وچهار دست پارفتن گل پسرم مبارک
